![]() |
![]() |
|
| طرفداران ایرانی هری پاتر |
|
ولی هري هنوز وردش را کامل نکرده بود که دردی وجودش را تسخیر کرد ؛ انگار که سراسر استخوان هایش آتش می گرفت هری در حالی که فریاد می زد صدای خـنــده های شیطـانی یک پسر 16،17سالـه را می شنـوید ،کسی که این طلسم را اجرا کرده بود چوبش را پایین آورد و درد از بین رفت . هری مانند کاغذی مچاله شده بود و بروی زمین افتاده بود هری به خود آمد و دراکو مالفوی یکی از مرگ خوارهای جوان وُلدُمورت را دید که این طلسم را اجرا کرده بود .هری بلند شد و به مالفوی لحظه ای با عصبانیت نگاه کرد ولی به یاد دامبلدور افتاد که در هنگام مقابله با ولدمورت (لردسیاه(آرام بود و هری هم از او تقلید کرد عصبانیت از چهره ی هری کنار رفت و لبخند کوچکی بروی لبش جا گرفت. چهره ی مالفوی از دیدن کسی که همین الان برروی او یکی از طلسم های نابخشیدنی اجرا کرده بود و هری می خندید تعجب کردهری به او گفت : - مالفوی نقشه ات چیه ؟ تو که نمیتونی مثل این مرگ خوارها آدم بکشی؟ یعنی می تونی؟ نه من که فکر نمی کنم درسته که از تو متنفرم ولی به تو پیشنهاد میکنم که یکی از یارهای ما بشی آنها مانند کسانی که کـُـشتی می گیرفتند در اتاق کوچک هری می چرخیدند ؛ مالفوی اَدای هری را در آورد و گفت : - «به تو پیشنهاد می کنم که یکی از یازای ما بشی نه پاتر اشتباه می کنی من الان یکی از افراد مهم ولدمورتم،من بودم که مرگ خوارها به هاگوارتزانتقال دادم،من یکی ازعوامل این بودم که دامبلدور را بکشم و میخواستم جینی و رون ویزلی های گدا و اون دختر خون لجنی مشنگ زاده را بکشم که .... هری از شنیدن جمله آخر به شدت عصبانی شد و هری بلافاصله چوبش رابه سوی مالفوی گرفت وفریاد زد: - سکتوسمپرا یک لحظه مالفوی جا خورد و به عقب پرید و طلسم هری به سینه ی مالفوی خورد و با شدت زیادی به دیوار خورد که مانند شمشیری نامرئی بدنش را شکافت هری از اتاقش بیرون رفت و دید که چند مرگ خوار بالای سر اجساد خاله،عمو ورنون و دادلی ایستاده اند. هری خود را غیب کرد و بیرون از ساختمان ظاهر شد.ولی مرگ خواران زیادتری آنجا بودند ، مر گ خواران داخل خانه هم به آنها افزوده شدند . همه مرگ خواران چوب هایشان را به سوی آسمان گرفتند و با هم فریاد زدند: - مورس موردر و علامت شوم بسیار بزرگی سرتاسر آسمان را گرفت از دهان مار داخل علامت بعد از هر سه بار چرخش چیزی رها می شد و این کار سه بار ادامه یافت.بعد از چند لحظه هری چیز عجیبی را دید. در آسمان سه نفر که سوار بر جارو بودند پایین می آمدند ؛ اسنیپ و پیتر پتی گرو در اطراف ولدمورت پایین می آمدند ولدمورت با صدای خشک و بی روحی گفت : - سلام پاتر از دیدن من که تعجب نکردی؟می خوام از تو انتقام بگیرم. و همه ی آن ها را به جای دوری منتقل کرد. فصل دوم: پـــنــــاهگاه - رون ! رون ! بلند شو دیگه... این صدای مولی ویزلی، مادر رون ، با موهای قرمزِ وزوزی و شکم فربه و قلمبه ، با پیشبند کهنه ای که و یک ملاقه ی چوبی که در دست داشت و بالای سر رون ایستاده بود . رون روی تخت خواب چوبی که سال های قبل متعلق به پرسی ویزلی برادر رون ، جینی،فرد و جرج و فرزند آقا و خانم ویزلی بود که چند سال قبل بعد از هاگوارتز به مقامی در وزارتخوانه سحر جادو رسیده بود که دیگر خانه نمی آمد و شاید بعضی وقت ها در ایام کرسیمس آن هم فقط به خاطر کاری برمی گشت خوابيده بود. رون حسابی عرق کرده بود و سرش را به چپ و راست تکان می دادو خانم ویزلی هم سعی داشت او را بیدار کند ولی مثل اینکه هیچ چیز نمی شنوید ومغزش از کار افتاده بود و تللاشی برای به هوش آوردن رون نمی کرد و مرتبا می گفت : - نه پست فطرت آشغال ، جهنم خونی ، برووو و مادر رون که آنجا بود سیلی محکمی به گوش رون نواخت . رون ناگهان بلند شد و دستش را به عقب برد و شمعدانی که کنارش بود را به زمین انداخت.مالی گفت: - حالا به من فحش می دی ، صبر کن تا پدرت شب بیاید. رون که نمی دانست اوضاع از چه خبر است نفس زنان گفت : - چـ .. ی ؟ ؟ م م مگه من من چی کاااار کردم ؟ و خانم ویزلی با حرکت سریع چوبدستی شمع دان را روی چهارپایه ی کوچک اتاق پرسی که حالا مال رون بود گذاشت و شمع شکسته شده را به حالت اول روی شمعدان گذاشت و از اتاق بیرون رفت . رون که متعجب بود خود را بروی تخت انداخت ولی بعد از چند دقيقه به ياد خوابش افتاد،یاد خوابش افتاد و فریاد زنان به پایین رفت و مادرش را دید که ظرف ها را با جادو می شوید که گفت : - ماااددر ، ههری ، اوون که خودت می دونی وهري و نباید اسمش رو بررررد.... - چی میگی؟ این خانم ویزلی بود که هیچی نفهمیده بود گفت: - شمرده حرف بزن بی ادب . و ليوان آب کدوحلوايي به طرفش هل داد رون که داشت یک لیوان آب کدو حلوایی می خورد تا حالش خوب شود گفت: - «مامان ولدمورت اومـ ... » این بار اول بود که رون اسم ولدمورت را به زبان آورده بود و به خاطر همین هم لیوانش از دستش افتاد و خانم ویزلی که با جادو بشقابی را در هوا نگه داشته بود به زمین افتاد و خرد شد . خانم ویزلی که شبیه عموی هری سرخ شده بود و در حال منفجر شدن بود بر سر رون دادی زد و با حرکت چوبدستی بشقاب و لیوان را سالم کرد و با ورد دیگری زمین را که پر از آب ، کف(به دليل شستن ظرف ها) و آب کدو شده بود را تمیز کرد و سر میز نشست و با آرامش گفت: - من رو ببخش آخه خیلی عصبانی شدم اون از شمعدون و این هم از ... وبقیه جمله را با آه کوتاهی پایان داد رون گفت : - مامان اون که خودت می دونی و نباید اسمش رو برد هری را به ... و تمام خوابش را به خانم ویزلی تعریف کرد . هر چه به انتهای خواب نزدیک تر می شد چهری ناراحت خانم ویزلی باز تر می شد و آخر خواب مالی ویزلی قهقه های بلندی را زد و گفت: - «ها،ها،نکنه تو هم فکر می کنی مثل هری خواب هات واقعیت دارن یا در حال اتفاق افتادنند؟اون دیشب ساعت 11 اومد و تو خواب بودی تازه پدرت هم نمی دونه وهری اصلا خوابش نمی برد که همین چند ساعت قبل بود که خواست تخت فرد را نه تخت جرج نمی دونم کدوم بود؟ و با خودش کمی پچپچ کرد و آخر گفت: - آره تخت جرج رو اورد تو اتاق پـرسـ ...» می خواست بگه پرسی که نزدیک بود بغضش بترکه گفت: - «اتاق تو و مگه ندیدیش بعد هم سرو صداهای تو بود که رفت توی باغ با جنها بازی کند » رون لیوان نوشیدنی اش را به سمت مادرش هل داد و گفت : - من میرم دنبال هری و تا خانم ویزلی آمد حرفی بزند که رون به باغشان رفته بود رون داخل باغ می چرخید که هری را دید که پشتش را به درخت کرده و خوابیده رون به سوی او رفت و گفت : - « سلام فرد منتخب» ولی عنکبوت بزرگی با کرک های ریزوسیاه که چند چشم عجیب گرد روی سرش بود و شاخکهایش که مرتب حرکت می کرد روی سر هری بود و تار از خودش تراوش می کرد که باعث شد رون غش کند و روی زمین بیفتد. هری زیرچشمی نگاهی به رون کرد و زد زیر خنده. این هدیه هری برای رون بود از برادرهای رون که مغازه وسایل شوخی دارند خریده بود که با این کار رون را از ترس بی هوش کرده بود. فصل سوم: محفل ققنوس مادر رون اجازه داد تا رون کمی بخوابد چون چند دقیقه ی اول صبحش بدجوری گذشته بود .هری داشت صبحانه می خورد که رون با صدای تاپ تاپ بلندی با یک شلوار قرمز و یک رکابی کهنه ی خاکی با وصله هاي فراوان پایین آمد و هری هم با همان عادت همیشه با لبخند دست تکان داد و رون هم به او دست تکان داد و کنار هري نشست. - چطوری فرد منتخب ؟ این رون بود که این را گفته بود ولی هری کمی ناراحت شده بود و گفت : - دفعه ی قبل که این رو گفتی ..... و هری اون عنکبوت رو نشانش داد و رون عقب پرید وصندلی را با خودش به عقب برد . رون گفت : - جهنم خونی ! باید می دونستم کار خودته ، حالا میشه بندازیش دور ؟ هری گفت : - من این را برا تو خرید م. هري عنکبوت را به طرف رون انداخت و رون جیق بلندی کشید و پایش رو روي عنکبون گذاشت ، پايش را برداشت و ديد که عنکبوت مانند واقعي ها له شده و مرده است. هری کمی ناراحت شد چون آن را برای رون خریده بود ولی عصبانیت او هم بی دلیل بود چون رون به شدت از عنکبوت می ترسد . بعد از مدتی رون گفت: - رفیق چه طوری ؟ هری سری تکان داد و گفت : - خوبم - دیشب خوابای بدی برات دیدم .از ترس نزدیک بود زهره ترک بشم و با خنده ادامه داد : - خیال کردم از دستت راحت شدیم هری و رون خندیدند ولی خانم ویزلی چشم غره ای به ان ها رفت و آن ها ساکت شدند *** بعد از صبحانه هری به رون گفت : - راستی چه خبرا؟ رون جواب داد: - خبر های جالبی دارم . یکی اینکه ریتا اسکیتر مرگ خوار شده، یکی دیگه که کورنیلوس فاج در جمعی از مرگ خواران پیدا کردن که داشته خبرچینی وزارت خونه رو میکرده ولی روی دستش علامت شوم نبوده. راستی گفتم علامت شوم اون علامت رو که روی دستت هست کو؟وقتی داشت حک می شد حتما خیلی درد داشتی؟ - یعنی تو فکر می کنی من مرگ خوار شدم؟؛اگه اینجوریه دیگه نه من نه تو، تازه باهوش؛ما يه علامت داريم اون علامت هم رو پیشونیمون هست! رون با دستپاچگی گفت: - آخه من خودم تو خواب دیدم که یه علامت شوم نصفه روی دستت بود! و بعد ....... بعد کل خوابش را برایش تعریف کرد. *** عصر بود و خانم ویزلی شام می پخت که ساعت 9 عقربه ای خانه اشان که نشان دهنده ی وضعیت افراد خانواده بود نگاه کرد و وضعیت آقای ویزلی در راه خانه بود را نشان می داد ناگهان در باز شد و آقای ویزلی با پریشانی خاصی گفت : - مالی، هری، هری نیست؟ و با سرعت غیب شد تا به وزارتخانه خبر بدهد. بعد لوپین ، تانکس ، مک.گونگال ، مودی و چند نفر دیگه از اعضای محفل ققنوس آمدند و فرد و جرج به خانه بازگشته بودند . شب همه به خانه ی ویزلی آمده بودند و فرد به اتاقش رفت که فریاد زد: - مامان هری توی اتاق منه . بعد مودی با عصبانیت گفت: آب اینجا و ما تشنه لبان می گردیم یار اینجا و ما گرد جهان می گردیم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 18:32 توسط Dark Lord |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
شبکه ی تالار اسرار ایرانی در خدمت تمام طرفدران ایرانیه هری پاتر
|
| پیوندهای روزانه |
|
ساخت لوگوی رایگان آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|