سلام دوستان گلم
ببینید اگه درست و به موقع نظر بدین منم به موقع براتون عکس و مطلب میذارم اینم چنتا عکس از آلبوس دامبلدور گذاشتم خب دیگه بیشتر وراجی نمیکنم عکسارو میدم میرم گمبشم :
ریچارد هریس(Richard Harris) برای فیلم های یک و دو(خدا بیامرزتش):



مایکل گامبون(Michael Gambon) برای فیلم های سه و چهار و پنج:






منبع : بهترین عکسها از هری پاتر
داستان : نبرد آتش
فصل اول : شب بعد از خاک سپاری
شب بود و فضای غم زده ای سراسر هاگوارتز را فرا گرفته بود . هیچ چیز روال عادی خود را نداشت و انگار بعد از مرگ مدیر محبوب مدرسه ، زندگی از آنجا رخت بر بسته بود . یا لااقل ، برای هری و دوستان نزدیکش که بیشتر از سایرین به دامبلدور وابسته بودند اینطور مینمود . به هر حال صبح آن روز هیچ چیز آن طور که همه انتظار داشتند پیش نرفته بود . و درست زمان حرکت کالسکه ها بود که اطلاع دادند . میان مأموران وزارت خانه که شب قبل مسئول حفاظت از سکوی نه و سه چهارمِ ایستگاه هاگزمید شده بودند . و چند تن از مرگ خواران ولدمورت ، جنگ سختی در گرفته است .
به گفته وزارت خانه این فقط یک حمله انتهاری برای ترساندن جامعه جادوگری بود. ولی به هر حال از والدین خواسته شده بود . یک شب را به همراه بچه ها در مدرسه بمانند . تا اوضاع کمی آرام تر شود .
و این خود گویای آن بود که هنوز کاملا خطر رفع نشده و وزارت خانه هم هنوز نتوانسته اوضاع را در دست گیرد .
و حالا هاگوارتز به اردوگاه وحشتزده ای برای خانواده ها تبدیل شده بود . که حتی حظور شش نفر از خبره ترین آرورهای وزارت هم نتوانسته بود . ذره ای از این احساس نا امنی بکاهد . و تنها جادوهای قدیمی و قدرتمندی که از آنجا محافظت میکرد . باعث شده بود تا مردم کمی احساس امنیت کنند .
هری هم مانند دیگران نگران بود . و نمیدانست که دلیل حمله مرگ خواران به ایستگاه هاگزمید چه میتواند باشد . و ولدمورت چه نقشه های پلید دیگری در سر دارد . ولی خوب میدانست که مورد توجه قرار گرفتن هاگوارتز هرگز باب میل وزارت نخواهد بود . چه برسد به اینکه پناهگاه مردم شود . مخصوصا حالا که وزارت خانه ضعیف تر از همیشه به نظر میرسید . و همین مسئله بهانه لازم را به آنها میداد . تا برای تعطیلی هاگوارتز ، به هر راه کاری متوسل شوند .
البته باز ماندن یا نماندن مدرسه برای هری فرقی نمیکرد . چون که او تصمیمش را برای ترک آنجا گرفته بود . ولی نمیتوانست نسبت به سرنوشت مدرسه هم بی تفاوت باشد . چرا که آنجا برای هری در حکم خانه بود . خانه ای که هری بهترین روزهای زندگی اش را آنجا گذرانه بود . و زیباترین خاطرات زندگیش در آنجا شکل گرفته بود . علاوه بر این ، با وضعیتی که پیش آمده بود . باز ماندن مدرسه میتوانست باعث دلگرمی مردم شود . چرا که هاگوارتز محل تربیت خیلی از جادوگران در گذشته بود . و همه آنجا را همواره محل شکل گیری ارزشهای جامعه جادوگری میدانستند و خوب میدانستند که با بسته شدن آنجا ممکن است . چه خطراتی برای بچه ها پیش بیاید .
البته نه خطر هایی مانند زخمی شدن ، آسیب دیدن ، یا نهایتاً کشته شدن . نه .
در این زمان بالاترین خطر برای هر جادوگری به بیراهه رفتن و پیوستن به پیروان شیطان صفت ولدمورت بود . راهی که هرگز برگشتی در آن نبود. و سرانجامش همه پلیدی و سیاهی بود .
با این اوصاف هری بیش از پیش نگرانی دامبلدور را برای باز ماندن مدرسه درک میکرد . و میدانست که چنین مکانی چقدر میتواند در آینده جامعه جادوگری نقش داشته باشد . و عزمش را جزم کرد تا به هر صورتی که شده مدرسه را با کمک دیگران حفظ کند .
از طرفی هم بعد از برخورد صبحش با وزیر مطمئن بود . که اسکریمژور از هر فرصتی برای تحت فشار قرار دادن او و کشف راز شب حادثه استفاده خواهد کرد . تا شاید بتواند . بخشی از وجهه از دست رفته خود را دز نزد جامعه جادوگری باز یابد . و در این راه باز هم موقعیت هاگوارتز را دست آویز خوبی برای خود خواهد دانست .
همه این نگرانی ها باعث شده بود . که هری آنشب میلی به غذا خوردن نداشته باشد . البته شام آنشب هم مزه همیشگی اش را نداشت . انگار که جن های خانگی هم دل و دماغی برای خدمت به مدرسه و اربابهای جوانشان نداشتند .
سالن غذا خوری هم برعکس همیشه ساکت بود . و اجتماع دانش آموزان آن شور و شوق همیشگی خود را از دست داده بود . و همه به کلافگی هری می افزود . او تمام مدت شام را با غذایش بازی میکرد . و فقط گاهی از سر نیاز قاشقی از غذا به دهان میگذاشت . و با بی میلی فرو میداد.
احساس میکرد چیزی در گلویش گیر کرده و لذت بلع غذاهای لذیذ هاگوارتز را از او گرفته است . و این میتوانست جزو بدترین خاطرات او از آخرین شب حضورش در هاگوارتز باشد . بنابراین قاشق را انداخت . و ظرف غذا را با دست کنار زد .
هرمیون که متوجه نگرانی و بی میلی او به غذا شده بود . پرسید :
هری چرا غذاتو نمیخوری ؟
میل ندارم .
ولی از صبح تا حالا که چیزی نخوردی . بعد با اخم گفت : اصلا ببینم تو چرا امروز این قدر تو خودتی ؟
هری که فکر میکرد این سوال فقط از سر یک نگرانی معمولی دخترانه باشد به سمت او برگشت و با چهره ای که سعی میکرد غمگین تر به نظر برسد گفت :
چیز مهمی نیست . راستی تو فکر میکنی اتفاق امروز صبح بتونه وضعیت مدرسه رو عوض کنه ؟
هرمیون آهی کشید وگفت : ممکنه . مخصوصا که الآن مردم احساس بهتری نسبت به امنیت مدرسه دارن و عکس العمل خوبی هم نشون دادن . ولی مطمئنم به محض اینکه خبر یک حمله دیگه به گوششون برسه در خونه ها رو روی خودشون میبندند . و ترجیح میدن بچه ها رو هم جلوی چشمشون نگه دارن . تا بگذارن توی مدرسه ای درس بخونن که مدیرش تازه به دست ... و حرفش را نیمه تمام گذاشت . و چهره در هم کشید . لحظه ای بعد آهی کشید و ادامه داد :
به هر حال فکر نمیکنم این موضوع به حال مدرسه فرقی داشته باشه .
هری گفت : درسته منم همینطور فکر میکنم . مخصوصا که این وسط وزارت خونه از همیشه بی دست و پا تر نشون داده . و حالا هر کاری میکنن که توجه مردم رو جلب کنند .
رون که آخرین تکه دسرش را میخورد . با لُپ های باد کرده گفت : تازه اسکریمژور رو بگو... بعد به سرفه افتاد . و با عجله به سمت میز شیرجه رفت و لیوان نوشیدنی هرمیون را تا ته سر کشید . بعد به پشتی صندلی اش تکیه داد . و نفس راحتی کشید و گفت : اون الآن هر کاری میکنه تا از همه چیز سر در بیاره . اصلا شایدم چند تا از مأموراش رو برای تعقیب تو بفرسته هری . و با تنفر ادامه داد : اوه فکر کنم از این به بعد یه لحظه هم تو رو راحت نمیذاره .
هری جواب داد : درسته . اما به زودی میفهمه که کارهاش بی فایدست .
هرمیون که با این حرف هری به شک افتاده بود . با تردید آمیز گفت : خیلی مطمئنی!؟ ببینم نکنه نقشه ای چیزی داری و به ما نمیگی ؟
هری با دستپاچگی گفت : نه بابا کاری نمیتونم بکنم ، به جز اینکه از دستشون فرار کنم .
رون گفت : فرار ؟ اونم از دست آرورهای حرفه ای وزارت خونه ؟ محاله تا وقتی که نتونی قانونی آپارات کنی .
هرمیون در تأیید حرف رون گفت : درست میگه . تازه مگه یادت رفته که قراره ما سه تایی باهم دنبال اون کار بریم . تو و رون هم که قبل از گرفتن مدرک نمیتونید آپارات کنید .
هری گفت : اگه مجبور بشم این کارو میکنم .
هرمیون گفت : نباید این کارو بکنی . مگر اینکه بخوای برای همیشه از گرفتن مجوز آپارات محرومت کنن .
هری با دلخوری گفت : و این یعنی اینکه باید تا آخر این ماه برای شروع اون کار صبر کنیم .
رون گفت : بازم خوش به حال تو . من که فکر نمیکنم هیچ وقت بتونم درست و حسابی آپارات کنم .
هری گفت : هی نا امید نباش رون . اگه سعی خودتو بکنی حتما میتونی . بعد هم نگران نباش خودمون کمکت میکنیم تا راه بیفتی .
رون با خوشحالی گفت : خیلی خوب به هر جون کندنیه سعی میکنم این لعنتی رو یاد بگیرم . اونم فقط به خاطر مأموریتمون .
هری خوشحال بود که دوستانش در کنارش هستند . ولی خوب میدانست که آنها نمیتوانند او را در این مأموریت سخت و خطرناک همراهی کند . و مسمم بود تا به تنهایی هورکراکسس ها را پیدا کند .
حالا هری خود را در ابتدای همان راهی میدید که همیشه کابوسش را در ذهن میپروراند .
راهی که او را از زندگی با بهترین دوستانش جدا می انداخت . و روزگار سختی را برایش رقم میزد . اما این کمترین بهایی بود که حاظر بود . در عوض سلامتی دوستانش بپردازد . چرا که دیگر نمیتوانست آنها را به خطر بیندازد.
هرچند با شجاعتی که در رون و هرمیون سراغ داشت . میدانست که با وجود آنها همه کارها برایش ساده تر خواهد شد . اما میترسید که به خاطرِ خودش آنها را به خطر بیندازد . و حتی از تصور اینکه یکی دیگر از عزیزانش را هم از دست بدهد . برخود می لرزید و این کابوس او را تا تاریکترین اعماق غم و نا امیدی پایین میکشید.
بنابراین تصمیم گرفت که در اولین فرصت و دور از چشم دیگران به دنبال هدفش برود . اما چه طور میتوانست حالا که تنها شاهد ماجرا بود . و در مرکز توجه همه قرار داشت . پنهانی این کار را بکند .
حتی اگر میتوانست دوستانش را هم دست به سر کند . مطمئن بود که اسکریمجور و مامورانش یک لحظه او را به حال خود نخواهند گذاشت . و از این به بعد سایه به سایه او را تعقیب خواهند کرد .
در همین فکرها بود که صدایی او را به خود آورد و دستی را بر شانه اش احساس کرد .
وقتی برگشت یکی از دانش آموزان سال پایینی را دید که کنار صندلی ایستاده است. و نامه ای را به سمتش گرفته است . از قد و قیافه اش به نظر میرسید . که سال سومی باشد . و کمی هم خجالتی به نظر میرسید .
هری با توجه خاصی به او نگاه کرد . و گفت :
بله دوست من کاری داشتی ؟
بله آقای پاتر این نامه رو پروفسور مک گنوگ به من دادن و اصرار داشتن که هر چه زودتر به دستتون برسونم .
هری نامه را گرفت و تشکر کرد . بند دور نامه را گشود . و بی صدا شروع به خواندن کرد . بعد از اینکه نامه را خواند آن را دوباره لوله کرد . و در جیب شنلش گذاشت .
هرمیون که برای خواندن نامه از روی صندلی اش بلند شده بود . نشست و گفت :
فکر میکنی این ملاقات فوری به خاطر چیه ؟
هری گفت : نمیدونم . ولی باید موضوع مهمی باشه .
رون پرسید :
فکر میکنی بخواد راجع به اتفاقات دیشب چیزی ازت بپرسه ؟
هری با تردید سری تکان داد و گفت : نمیدونم . و با لحنی جدی تر ادامه داد : ولی به هر حال من تصمیم ندارم چیزی از این موضوع به کسی بگم .
جینی که همه مدت ساکت بود . و به صحبتهای آنها گوش میداد . یکدفعه طوری که چیزی یادش آمده باشد . آرام به پیشانیش زد . و گفت :
اَه من چقدر هواس پرتم به کلی یادم رفته بود بهتون بگم ، قبل از شام لوپین و مک گنوگال رو دیدم که با عجله به سمت دروازه میرفتن . و در مورد یک ملاقات غیر منتظره با وزیر و همراهاش صحبت میکردند . از قیافشونم معلوم بود که خیلی نگرانن . انگار که منتظر خبر بدی باشن .
رون با حالتی نا معلوم ، چیزی بین شادی و تأسف که حالت مرموزی به چهره اش میداد گفت :
شاید تصمیم گرفتن مدرسه رو تعطیل کنن و برای اعلام همینم به اینجا اومدن .
هری گفت :
ممکنه . ولی این موضوع اونقدرا هم برای وزارت خونه اهمیت نداره که به خاطرش ملاقات فوری بزارن . اگر میخواستن اینجا رو تعطیل کنن می تونستن بدون هیچ حرفی این کارو بکنن . مگر اینکه موضوع دیگه ای در میون باشه .
هرمیون با تعجب پرسید :
مثلا چه موضوعی ؟
هری جواب داد : منظورم اینه که بخوان شرطی چیزی بذارن و یه جوری از این وضعیت سوءاستفاده کنن . بعد از جایش بلند شد و به دوستانش گفت :
به هر حال تا چند دقیقه دیگه معلوم میشه .
و از آنها خواست که نیم ساعت بعد در سالن عمومی گریفیندور منتظر او باشند . و به طرف دفتر مدیر به راه افتاد .
به راهروی پهن مدرسه که رسید . کوتاه ترین راه میان بری را که میشناخت برای خودش انتخاب کرد و از آن بالا رفت . در طول راه به رابطه احتمالی دعوت مک گنوگال و جلسه ای که پروفسور با وزارت خانه داشت . فکر میکرد . و خود را برای سوالات و درخواست های احتمالی پروفسور آماده میکرد .
همین که قدم به پلکان سنگی متحرک گذاشت . به یاد آخرین ملاقاتش با دامبلدور افتاد . و بار دیگر غم در دلش سنگینی کرد . آرزو کرد که ای کاش هیچ وقت این اتفاقات نیفتاده بود . ای کاش آنشب من به جای دامبلدور مرده بودم .
ولی ناگهان به یاد حرفهای دامبلدور افتاد . که او را به صبر و پایداری تشویق میکرد . و اینکه از او خواسته بود حتی بعد از مرگش هم رازشان را فاش نکند . و با یادآوری این موضوع هوراکراکسس قلابی را در جیبش فشرد و به راه افتاد . هنوز هم میشد سرمای سوزناکی را که آن برمیخواست حس کرد . و نشان میداد که با جادوی سیاه قدرتمندی طلسم شده است .
اما به راستی چه کسی هورکراکس واقعی را برداشته بود . و چطور توانسته بود چنین جادوی سیاه عظیمی را از خود به جا بگذارد . و لحظه ای بی دلیل نسبت به آن غریبه احساس نفرت کرد . ولی با به یاد آوردن نامه ای که جادوگر ناشناس خطاب به لرد سیاه نوشته بود . دانست که آن جادوگر نیز از زخم خوردگان ولدمورت است و همین خود بزرگترین انگیزه برای کار او بود . و چه بسا که خود جادوگر هم قربانی طله شوم ولدمورت شده باشد . که این خود معماهای بسیار دیگری را مطرح میکرد .
هری آنقدر در فکر فرو رفته بود . که نفهید کی به طبقه هفتم رسیده است . تا اینکه چشمش به مجسمه محافظ دفتر مدیر افتاد که در برابرش قد برافراشته بود .
کاغذ پوستی را از جیبش در آورد تا کلمه رمزی را که در نامه برای او نوشته شده بود بخواند . ولی همین که دهان باز کرد . مجسمه سنگی کنار رفت . و چهره خسته الستور مودی از پشت آن پدیدار شد .
هری به او سلام کرد . و پرفسور هم با اخم سرش را به علامت جواب سلام تکان داد و با عجله دور شد .
هری در حالی که با نگاه متعجبش او را بدرقه میکرد . به سوی در پشت مجسمه به راه افتاد و در زد . از پشت در صدای خسته مک گنوگال را شنید که گفت :
بفرمایید تو خواهش میکنم .
هری دستگیره در را چرخاند و داخل شد .
دفتر ، فضای سرد و نا امید کننده ای داشت . و دیوارهای آن هنوز سیاه پوش بود . میز مدیر هم از آن ظرفهای نقره ای رنگ و پر رمز و راز همیشگی خالی بود . و مک گنوگال که خسته اما استوار پشت میز نشسته بود . به راستی که هیبت یک مدیر را داشت .
مک گنوگال به محض دیدن هری از جا بلند شد . و گفت :
اوه تویی هری ، متشکرم که زود اومدی بفرما بشین .
هری روی همان صندلی بقل میز که از همه نزدیکتر بود نشست و منتظر ماند . بعد از چند دقیقه سکوت پروفسور لب به سخن گشود. و گفت :
هری تو خوب میدونی که الآن چه زمان حساسی برای ما و مدرسه است . و هر لحظه ممکنه وزارت خونه حکم به تعطیلی اینجا بده . ولی همونطور که دامبلدور همیشه میگفت . باز موندن اینجا برای آینده جامعه جادوگری لازمه و میتونه در تربیت درست جامعه آینده نقش بزرگی داشته باشه . بنا بر این ما تصمیم گرفتیم که به هر قیمتی شده . هاگوارتز رو حفظ کنیم . و مکثی کرد تا ذهنش را برای گفتن موضوع مهمی مرتب کند .
هری با بی صبری گفت :
پروفسور بهتر نیست بریم سر اصل مطلب و بگید چه کاری از دست من بر میاد.
مک گنوگال که انگار باری از روی دوشش برداشته شده باشد . نفس عمیقی کشید و با صراحت گفت :
ببین هری موقع شام وزیر و چند تا از زیر دستانش با من ملاقات کردن . اول دستور به تعطیلی همیشگی مدرسه دادن . و از من و معلمهای دیگه خواستن که فوراً اینجا رو ترک کنیم .
هری با نگرانی گفت :
اما ما باید جلوشون بایستیم . نباید بذاریم به همین راحتی کار مدرسه رو تموم شده حساب کنن . و میخواست ادامه دهد که مک گنوگال او را ساکت کرد و با امیدواری گفت :
البته که نمیذاریم . ما از صبح تا حالا داشتیم برای متقاعد کردن والدین تلاش میکردیم . و به پیشنهاد آلستور مودی مواردی رو هم از امن بودن مدرسه بهشون نشون دادیم که تا به حال مرد آزمایش قرار نگرفته بودن . و البته بیشتر زحمت اینکار هم به عهده خود آلستور بوده . و با وجود اتفاقی که امروز صبح افتاد و با صحبتهایی که من و استادهای دیگه امشب با والدین داشتیم . خوشبختانه تونستیم نظر مساعدشون رو نسبت به ادامه بکار مدرسه جلب کنیم . و اگه حمایت اونا نبود ما امشب محال بود . بتونیم در مقابل تصمیم وزارت خونه مقاومت کنیم .
هری با خوشحالی گفت : پس یعنی میگید که ... که هاگوارتز بسته نمیشه . یعنی میتونه مثل سابق به کارش ادامه بده !
ولی لبخند ملیحی که با دیدن خوشحالی هری بر روی لبان پروفسور نقش بسته بود . ناپدید شد . و با ناراحتی سرش را پایین انداخت . و چهره در هم کشید و گفت :
نه هری . ما هم اول همین فکر رو میکردیم . اما متأسفانه اسکریمژور شرطی رو تعیین کرد . که فکر نمیکنم . بشه هیچ جوری برآوردش کرد . و بعد ساکت شد .
هری کاملا میتوانست حدس بزند شرط آنها چیست . و از تصورش به شدت نگران شد . اما به امید آنکه اشتباه کرده باشد پرسید :
چه شرطی گذاشتن پروفسور ؟
مک گنوگال صدایش را صاف کرد و گفت :
خوب اون میخواد بدونه که شب حادثه تو و دامبلدور کجا رفته بودید ، و اونجا چه اتفاقی رخ داده .
با شنیدن این حرف تمام احتمالات برای هری عینیت یافته بود . و او حالا برای گرفتن مهمترین تصمیم زندگی اش در تنگنا قرار گرفته بود . چرا که از طرفی حاظر بود برای حفظ رازی به این مهمی حتی بقیه عمرش را تحت تعقیب قرار بگیرد . و از طرفی هم مطمئن بود که اگر دامبلدور هم زنده بود تمام توانش را بکار میبست که مدرسه بسته نشود . پس فکرش را به کار انداخت تا راهی پیدا کند .
اولین چیزی که به فکرش رسید گمراه کردن وزارت خانه بود . ولی باید طوری این کار را میکرد که هیچ گاه پی به حیله ی او پی نبرند .
پروفسور که انگار فکر هری را خوانده باشد . گفت :
هری میدونم داری به چی فکر میکنی . منم خیلی بهش فکر کردم . اما گمان نمیکنم هیچ جوری بشه اونا رو گمراه کرد .
هری گفت :
اما پروفسور من یه چیزایی میدونم که شما نمیدونید . و لبخندی مرموز در چهره اش نقش بست .
مک گنوگال که به شدت از این رفتار او متعجب شده بود . گفت :
و حتما اون چیزها به خروج شما در شب حادثه و جایی که رفتید مربوط میشه .
هری که همه فکرهایش را کرده بود . با اطمینان گفت : همینطوره .
مک که گنوگال از جواب قاطع هری جا خورد بود . با عصبایت گفت :
اما هری این یک راز بین تو و دامبلدور بود . اون حتی حاظر نشد به هیچ کدوم از اعضای محفل هم اونو بگه . تو حتی به خاطر مدرسه هم نباید یک همچین کاری بکنی . اصلا تو چطور میتونی ...
هری که دلخور شده بود . وسط حرفش پرید و با جدیت گفت :
من هنوز سر قولم هستم پروفسور . و تا وقتی که لازم ندونم حتی به شما هم از اون راز چیزی نمیگم . پس خواهش میکنم که شما هم مثل دامبلدور به من اعتماد کنید .
پروفسور با شرمندگی گفت :
معذرت میخوام هری ، نمیخواستم تو رو ناراحت کنم . اما ، ببینم نقشه ای داری ؟
هری در حالی که سعی میکرد چیزی از موضوع لو نرود . محتاطانه گفت :
من فکر میکنم که اگر نظر وزارت خونه رو به چیز ویژه ای جلب کنیم . که برای اونا قانع کننده باشه و من هم قول همکاری بهشون بدم . دست از سر مدرسه بردارن . و این به شما کمک میکنه تا دوباره همه چیز رو سر و سامون بدید .
بعد نفسی تازه کرد و ادامه داد : اما نقشه من اینه که مکانی رو که اونشب من و دامبلدور به اونجا رفته بودیم . یکی از مخفی گاه های ولدمورت معرفی کنم . و با چیزهایی که من میدونم . اونجا اونقدر جادوی سیاه وجود داره که اونا رو متقاعد کنه .
میتونیم دلیل حظور من و دامبلدور رو هم در اونجا اطمینان از این موضوع ، برای اطلاع دادن به وزارت خونه اعلام کنیم .
پروفسور مک گنوگال که تحت تاثیر قرار گرفته بود . و با اینکه به نظر میرسید سوالات زیادی برایش پیش آمده سکوت کرده بود . و با نگاهی تحسین آمیزی به او مینگریست . اما بالاخره لب به سخت گشود و گفت:
این تیز هوشی و قدرت تصمیم گیری تو منو بیاد دامبلدور میندازه هری .
هری که تحت تاثیر این حرف او قرار گرفته بود . خودش را جم و جور کرد ، و گفت :
ممنونم پروفسور ولی من خودمو در برابر دامبلدور واقعا ناچیز احساس میکنم .
مک گنوگال بلند شد و دستی به شانه هری زد و گفت : این حرفو نزن هری ، تو وارثی شایسته برای پدرت و در آینده بهترین شاگرد و مرید دامبلدور خواهی بود .
هری باز هم تشکر کرد و اجازه مرخصی خواست .
مک گنوگال گفت : برو هری استراحت کن و سعی کن انرژیت رو برای مسئولیت های آینده ات دوباره بدست بیاری .
هری گفت: شب بخیر پروفسور و از در خارج شد .
حالا هیجانی وصف ناپذیر هری را فرا گرفته بود و او را از درون گرم میکرد . و به را به آینده امیدوارتر می ساخت .
پس با خوشحالی به طرف خوابگاه به راه افتاد . و در راه تمام مراحل نقشه اش را بررسی کرد . به تابلوی بانوی چاق که رسید . بانو خود را کنار کشید . و هری از حفره بالا رفت . ولی ناگهان یادش افتاد که دوستانش در سالن منتظر او هستند . و به سرعتش افزود .
اما وقتی به سالن وارد شد کسی را ندید . به اطرافش نگریست و به ساعتش نگاهی انداخت . نه دیر نکرده بود . حتی پنج دقیقه هم زودتر سر قرارشان حاضر شده بود . و متوجه شد که چقدر زود به راه حل موضوع رسیده است . و این برای او علامت نوید بخش بود . و نشان میداد که به آمادگی ذهنی و روحی خیلی خوبی رسیده است . که در آن موقعیت حتی بین اعضای محفل هم بی نظیر بود .
تصمیم گرفت همانجا منتظر رون و هرمیون بماند و به سمت کاناپه جلوی آتش رفت و از خستگی خود را از بالا روی آن انداخت . لحظه ای با آرامش چشمانش را بست و بار دیگر در افکارش قوطه ور شد .
حالا او میتوانست دلیل این آمادگی را دریابد . این همان نیروی درونی بود . که دامبلدور قبلا به هری بشارت داده بود . و حالا در آستانه بلوغ قدرتی عظیم درون هری ریشه میدواند . و به ظهور میرسید .
هری دریافت که این نیرو تا تولد 17 سالگیش به اوج خود خواهد رسید . و با همین فکر خوشایند روی کاناپه به خواب رفت .
همان شب خواب دید که در آسمان شب پرواز میکند . هیچ وقت لذت پرواز را اینطور حس نکرده بود . و فکر نمیکرد از هیچ پروازی به اندازه پرواز با جارویش نیمبوس 2000 لذت ببرد . اما این چیز دیگری بود چون او میتوانست بدون نیاز به هیچ وسیله ای و بدون محدودیت در آسمان پرواز کند .
با خوشحالی در آسمان شب اوج گرفت . و ساعتی را به همه جا سرک کشید . بعد از دقایقی که طولانی به نظر میرسید . کم کم متوجه شد که دور تا دور بدنش را حاله ای از نور طلایی رنگ فرا گرفته است . و بی اختیار به یاد قدرتهای درونیش افتاد . لحظه ای بعد لبریز از غرور و سرمست قدرت به سمت پایین شیرجه زد . انگار که میخواست . توانایی هایش را به رخ تمام دنیا بکشد . و به همه قدرتش را اثبات کند .
این حس برتری که لحظه به لحظه در او بیشتر میشد تا به جایی پیش رفت . که او خود را بالاتر از همه دید . و لحظه ای به یادآورد که زمانی از این حس متنفر بوده اما حالا قدرت طلبی قسمتی از وجودش شده بود . و دیگر هیچ حس ناخوشایندی به آن نداشت . و خود را شایسته آن میدید .
صدایی این حس گستاخانه را درون هری فریاد میکشید و او را از خودش دورتر میکرد . و حالا همه را ضعیف تر از آن میدید که بخواهند با او مقابله کنند .
ناخود آگاه تصمیم گرفته بود به تمام جهان حکومت کند و این میل برایش به شکل مسخ کننده ای جذابیت داشت . در همین حس و حال بود . که ناگهان آسمانی که تا آن لحظه صاف و پر ستاره بود . برقی زد و از رعد غرید . و هری قلیان خشمی بی پایان را درون خود احساس کرد .
این خشم آنقدر قوی و ریشه دار بود . که قلبش را از درون به آتش کشید . و به تمام احساساتش قلبه کرد . در همین لحظه بود که اتفاق عجیبی رخ داد .
سینه هری با نور سرخی درخشید . و اژدهای سیاهی از آن بیرون زد و بزرگ و بزرگ تر شد . اما هری ذره ای از این موجود وحشتناک نمی ترسید . بلکه به او احساس تعلق میکرد . انگار که خود او این اژدها را به وجود آورده بود . و قدرت میبخشید .
لحظه ای بعد اژدها رو در روی او قرار گرفت . و با چشمان سرخش به چشمان هری خیره ماند . لحظه ای بیشتر طول نکشید تا هری پیام این نگاه شوم را دریابد . و آنگاه بود که حرس و عاز از وجودش شعله کشید . و از چشم اژدها دنیا را نگریست . حالا عمیقا میخواست همه چیز را در آتش خشمش بسوزاند . و دنیا را به نابودی بکشاند .
اژدها در برابرش سر فرود آورد . و هری به پشت اژدها پرید . و با سرعت به سوی هدفی نامعلوم پرواز کرد . مدتی بعد خود را بر فراز هاگوارتز دید .
اما آنجا دیگر مثل سابق نبود . و به دژی نظامی تبدیل شده بود . که مردم درون آن برای نبرد صف آرایی می کردند .
هر چقدر به آنجا نگاه میکرد نفرتش بیشتر میشد . و آن را مانعی بر سر راهش برای تسلط بر جهان میدید . ناگهان از خشم خروشید . و اژدها را به سمت مدرسه راند .
بی عمان شیرجه زد و دستش را به سوی فضای بالای مدرسه گرفت . و بدون هیچ مشکلی طلسمهای دفاعی قلعه را در هم شکست . و در چشم به هم زدنی خود را به بالای سر مردم بی دفاع رساند . سپس به هیولا دستور داد که بر سر مردم آتش بریزد که ناگهان ...
که ناگهان نسیم خنکی وزید . و از دور دست صدایی مهربان او را صدا زد . و چهره ای بر پهنای آسمان نقش بست . چهره کسی که همیشه برای هری یاد آور عشقی پاک و بی پایان بود .
این تصویر مادرش بود . که با اندوه به او مینگریست . هری قبلا هم مادرش را در خواب دیده بود . اما نه به این وضوح و نه اینقدر غمگین .
این نگاه باعث شد که هری بیش از هر زمان دیگری غم بی مادری را احس کند . و دلتنگ او شود . ناگهان در گوشه ای از قلبش که هنوز از تجاوز پلیدی سالم مانده بود. و خاطره احساس را برایش تداعی میکرد . سوزشی احساس کرد . و قطره گرم اشکی از گوشه چشمانش چکید . و گونه سردش را تر کرد . ناگهان چیزی را درونش زنده شد . و قلب سردش را در گرمای لذت بخش خود فرو برد . و به خوبیهایش جان بخشید . و هری که متوجه اشتباهش شده بود . سر به زیر انداخت . و گریست .
قطرات اشک از گونه هری جدا شد . و روی بدن تیره اژدها چکید . بلافاصله برق سرخی از بدن اژدها گذشت . اژدها از خشم غرید و هری را به زیر انداخت . و بار دیگر به طرف مردم هجوم برد . هری که متوجه خطر شده بود . به پایین شیرجه زد و رو در روی اژدها ایستاد . اژدها نعره ای کشید و موجی عظیم از آتش به سوی او فرستاد . اما شعله ها در نزدیکی هاله بدن او که دوباره در حال شکل گرفتن بود سرد شدند .
هری که انگار منتظر همین فرصت بود . نا خود آگاه دستانش را به طرف اژدها گرفت و طلسمی نا آشنا را بر زبان آورد . صدای رعدی به گوش رسید و نوری سپید از نوک انگشتانش بیرون زد و مانند شمشیر بسیار بزرگی بر بدن اژدها اثابت کرد و به دونیمش ساخت .
اژدها چنان ناگهانی از نظر ناپدید شد که انگار اصلا وجود نداشته است .
هری که به شدت خسته بود و تمام نیرویش را صرف چالش با هیولای درونش کرده بود . به طرف زمین برگشت و به نرمی روی سبزه های کنار جنگل فرود آمد . و بر تنه درختی تکیه داد .
کم کم احساس خواب آلودگی او را فرا گرفت . و پلک های سنگینش سقف آسمان را از نگاهش پوشاند . و لحضه ای بعد هری به خواب آرام و عمیقی فرو رفته بود.