تبليغاتX
Chamber Of Secrets Persian Network
طرفداران ایرانی هری پاتر

دو شب گذشته، اولین اجرا از نمایش اکوس با حضور درخشان دن رادکلیف در وست اند لندن انجام شد. سایت DanRadcliffe.com یک بررسی آنلاین ویژه در سایت خود از این اجرا قرار داده که بخش خیلی کوچکی از آن را در زیر می خوانیم:

در تمام مدت نمایش، دنیل به خوبی توازن خود را حفظ کرده بود. توازن بین کاراکترش و احساسات عاطفی که درون آن وجود داشت. اون تعادل نقش رو به خوبی بین جنون و تکریم، معنویت و پوچی، جنبش و خاموشی به تصویر کشید... همه ی اینها را در یک صحنه ایفا کرد و قطعا تعادل خوبی را برقرار کرد.

رسانه The Daily Mail می گوید: برای رادکلیف، این نقش پرش بسیار بزرگ روحی و روانی بوده که از نقش پسر جادوگری که رولینگ درست کرده بود به نقش کاراکتر عمیق روان پریش اکوس برسد. رادکلیف کافی است همین جوری سر صحنه بیاستد و کاری نکند ولی تمام بلیط ها به فروش برسند و نمایش پر فروشی شود. ولی او باید مبارزه شجاعانه و عاقلانه ای را در سر صحنه انجام دهد و او از پس این کار به خوبی بر آمد و موفق شد.

 
منبع: MuggleNet
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 19:7  توسط Dark Lord | 

بانی رایت" بازیگر دختر نقش جینی ویزلی دیروز تولد 16 سالگی اش را جشن گرفت. آرزوی بهترین ها را برای بانی داریم!

 
منبع: MuggleNet
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 19:6  توسط Dark Lord | 

پیش از این، بسیاری از رسانه های بریتانیایی به دروغ گزارش کرده بودند که وارنر برازی ها از تصمیم دنیل رادکلیف برای اجرای نقش در نمایش اکوس نا خشنود و دلگیر شده اند. یکی از سخنگویان وارنر براز در پاسخ به این ادعا های پوچ بیانیه زیر را اعلام کرد:دنیل رادکلیف بازیگر فوق العاده با استعدادی است، درست مثل دو دوست بزرگ دیگرش و همچنین با کمپانی وارنر براز دوستان خوبی هستند. ما تجربه بسیار خوبی از کار کردن با او در فیلم های خود داشته ایم و در تمام انتخاب های بازیگریش، همیشه حمایتش می کنیم و پشتیبان او هستیم."عکس های دنیل را در حال امضا دادن بعد از اجرای نمایش جمعه شب وی را در اینجا مشاهده کنید.

 

منبع: MuggleNet

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 19:5  توسط Dark Lord | 

سلام به دوستانی که میانو نظر میدن و خاک تو سر کسایی که مبانو نظر نمیدن

خب چی بهتون بگم اعصابمو خورد کردید میاینو نظر نمیذارین امروز چنتا عکس از محفل ققنوس و جام آتش گذاشم آخرین اخبار هم پایین این پسته

محفل ققنوس :

ولدي و دوستان  الف دال  كاغذ ديواري2  كاغذ ديواري  لرد ولدمرت

harry mix 

جام آتش :

قهرمانان  emmaaaaaaaaaa watson  Harry & Friends  سدریگ  H.P.7

H.P.6  H.P.5

تو رو به ریش مگ گوناگل بلاتریکس تانکس هرمیون جینی سینتسترا فلور دولاکور و  ... قسمتون میدم نظر بدین

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 15:10  توسط Dark Lord | 

يكي از دانشمندان برجسته NASA (سازمان هوانوردي و فضانوردي آمريكا)، در مصاحبه اي با Times Online، گفت كه زماني كه در سال 2024 (17 سال ديگر) اولين مهاجران فضايي در ماه ساكن شدند، يك سري "مسابقات ورزشي كم جاذبه" دور از دسترس نخواهد بود:
"اگر شما يك محوطه بزرگ و با فشار كنترل شده داشته باشبد، مردم مي توانند از محيطي كم جاذبه برخوردار شوند كه در آن مي توانند بال هايي به خودشان متصل كنند و پرواز كنند."
با اين كه يك طرفدار هري پاتر شايد هرگز قادر نباشد به ماه برود، Nasa مي گويد كه اين محوطه كوييديچ مانند براي نگهداري از ساكنان فضايي آنان به كار برده خواهد شد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 14:22  توسط Dark Lord | 

رسانه ScarPotter عكس جديدي از دراكو مالفوي و گريگوري گويل در صحنه اي از "هري پاتر و محفل ققنوس" منتشر كرده است. اين عكس را در گالري سايت، در اينجا مشاهده كنيد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 14:21  توسط Dark Lord | 

رسانه ThisisLondon مقاله كوتاهي در مورد نمايش "اكوس" كه دن رادكليف در آن بازي مي كند منتشر كرده است. اين مقاله هيچ موضوع جديدي ندارد ولي عكس جديدي از دنيل را كه مربوط به اين نمايش است به همراه دارد. قبل از ديدن اين عكس توجه كنيد كه محتواي آن براي افراد كوچك مناسب نيست.
اين عكس را در اينجا ببينيد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 14:20  توسط Dark Lord | 

آلفونسو كوارون، كارگردان فيلم "زنداني آزكابان"، در حالي كه هفته پيش در پي كسب جايزه BAFTA بود، از او در مورد شايعه بازگشتش براي سكان داري نسخه فيلم "هري پاتر و قديسان مرگ" سؤال شده است.
در يك مصاحبه كوتاه ويديويي، آقاي كوارون در جواب گفت كه با اين كه اين شايعات را قبلاً نشنيده است، اما اين فرصت "چيز فوق العاده اي" خواهد بود.
براي ديدن اين ويديو، اينجا را كليك كنيد. (زماني كه سه چهارم ويديو گذشت، قسمت آلفونسو شروع مي شود.)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 14:19  توسط Dark Lord | 

خب، عكس هاي جديد از همه جا سرازير شده اند، حالا هم عكس جديد ديگري از دنيل رادكليف در نقش هري پاتر، در نمايي از فيلم "هري پاتر و محفل ققنوس" منتشر شده است.
همان طور كه در اين لينك مي بينيد، اين عكس هري را در لباس مدرسه نشان مي دهد كه در كنار يك در ايستاده است.
هري پاتر و محفل ققنوس در 31 جولاي (9 مرداد) اكران خواهد شد.
از DanLatino.com هم متشكريم!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 14:18  توسط Dark Lord | 

باز هم عكس جديدي از "هري پاتر و محفل ققنوس" منتشر شده است. در اين عكس مي توانيد هري را ببينيد كه احتمالاً در جنگل ممنوع است. اين عكس را مي توانيد در اينجا ببينيد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 14:16  توسط Dark Lord | 
سلام دوستان خوبم

حال میبکنین آپ کردنو ۱۲ ساعت به ۱۲ ساعت آپ میکنم امروز چنتا عکس از کلمنس پوئسی بازیگر نقش فلور دولاکور گذاشتم میتونین ببینین

 

C_PC_PC_PC_PC_PC_PC_P  C_P  C_P  C_PC_P                         clemence poesy2                             فلور

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 10:48  توسط Dark Lord | 

سلام دوستان گلم

ببینید اگه درست و به موقع نظر بدین منم به موقع براتون عکس و مطلب میذارم اینم چنتا عکس از آلبوس دامبلدور گذاشتم خب دیگه بیشتر وراجی نمیکنم عکسارو میدم میرم گمبشم :

ریچارد هریس(Richard Harris) برای فیلم های یک و دو(خدا بیامرزتش):

DambeldorDambeldorDambeldor

مایکل گامبون(Michael Gambon) برای فیلم های سه و چهار و پنج:

DambeldorDambeldorDambeldorDambeldorDambeldorDambeldor

منبع : بهترین عکسها از هری پاتر

داستان : نبرد آتش

فصل اول : شب بعد از خاک سپاری
شب بود و فضای غم زده ای سراسر هاگوارتز را فرا گرفته بود . هیچ چیز روال عادی خود را نداشت و انگار بعد از مرگ مدیر محبوب مدرسه ، زندگی از آنجا رخت بر بسته بود . یا لااقل ، برای هری و دوستان نزدیکش که بیشتر از سایرین به دامبلدور وابسته بودند اینطور مینمود . به هر حال صبح آن روز هیچ چیز آن طور که همه انتظار داشتند پیش نرفته بود . و درست زمان حرکت کالسکه ها بود که اطلاع دادند . میان مأموران وزارت خانه که شب قبل مسئول حفاظت از سکوی نه و سه چهارمِ ایستگاه هاگزمید شده بودند . و چند تن از مرگ خواران ولدمورت ، جنگ سختی در گرفته است .
به گفته وزارت خانه این فقط یک حمله انتهاری برای ترساندن جامعه جادوگری بود. ولی به هر حال از والدین خواسته شده بود . یک شب را به همراه بچه ها در مدرسه بمانند . تا اوضاع کمی آرام تر شود .
و این خود گویای آن بود که هنوز کاملا خطر رفع نشده و وزارت خانه هم هنوز نتوانسته اوضاع را در دست گیرد .
و حالا هاگوارتز به اردوگاه وحشتزده ای برای خانواده ها تبدیل شده بود . که حتی حظور شش نفر از خبره ترین آرورهای وزارت هم نتوانسته بود . ذره ای از این احساس نا امنی بکاهد . و تنها جادوهای قدیمی و قدرتمندی که از آنجا محافظت میکرد . باعث شده بود تا مردم کمی احساس امنیت کنند .
هری هم مانند دیگران نگران بود . و نمیدانست که دلیل حمله مرگ خواران به ایستگاه هاگزمید چه میتواند باشد . و ولدمورت چه نقشه های پلید دیگری در سر دارد . ولی خوب میدانست که مورد توجه قرار گرفتن هاگوارتز هرگز باب میل وزارت نخواهد بود . چه برسد به اینکه پناهگاه مردم شود . مخصوصا حالا که وزارت خانه ضعیف تر از همیشه به نظر میرسید . و همین مسئله بهانه لازم را به آنها میداد . تا برای تعطیلی هاگوارتز ، به هر راه کاری متوسل شوند .


البته باز ماندن یا نماندن مدرسه برای هری فرقی نمیکرد . چون که او تصمیمش را برای ترک آنجا گرفته بود . ولی نمیتوانست نسبت به سرنوشت مدرسه هم بی تفاوت باشد . چرا که آنجا برای هری در حکم خانه بود . خانه ای که هری بهترین روزهای زندگی اش را آنجا گذرانه بود . و زیباترین خاطرات زندگیش در آنجا شکل گرفته بود . علاوه بر این ، با وضعیتی که پیش آمده بود . باز ماندن مدرسه میتوانست باعث دلگرمی مردم شود . چرا که هاگوارتز محل تربیت خیلی از جادوگران در گذشته بود . و همه آنجا را همواره محل شکل گیری ارزشهای جامعه جادوگری میدانستند و خوب میدانستند که با بسته شدن آنجا ممکن است . چه خطراتی برای بچه ها پیش بیاید .
البته نه خطر هایی مانند زخمی شدن ، آسیب دیدن ، یا نهایتاً کشته شدن . نه .
در این زمان بالاترین خطر برای هر جادوگری به بیراهه رفتن و پیوستن به پیروان شیطان صفت ولدمورت بود . راهی که هرگز برگشتی در آن نبود. و سرانجامش همه پلیدی و سیاهی بود .
با این اوصاف هری بیش از پیش نگرانی دامبلدور را برای باز ماندن مدرسه درک میکرد . و میدانست که چنین مکانی چقدر میتواند در آینده جامعه جادوگری نقش داشته باشد . و عزمش را جزم کرد تا به هر صورتی که شده مدرسه را با کمک دیگران حفظ کند .
از طرفی هم بعد از برخورد صبحش با وزیر مطمئن بود . که اسکریمژور از هر فرصتی برای تحت فشار قرار دادن او و کشف راز شب حادثه استفاده خواهد کرد . تا شاید بتواند . بخشی از وجهه از دست رفته خود را دز نزد جامعه جادوگری باز یابد . و در این راه باز هم موقعیت هاگوارتز را دست آویز خوبی برای خود خواهد دانست .
همه این نگرانی ها باعث شده بود . که هری آنشب میلی به غذا خوردن نداشته باشد . البته شام آنشب هم مزه همیشگی اش را نداشت . انگار که جن های خانگی هم دل و دماغی برای خدمت به مدرسه و اربابهای جوانشان نداشتند .
سالن غذا خوری هم برعکس همیشه ساکت بود . و اجتماع دانش آموزان آن شور و شوق همیشگی خود را از دست داده بود . و همه به کلافگی هری می افزود . او تمام مدت شام را با غذایش بازی میکرد . و فقط گاهی از سر نیاز قاشقی از غذا به دهان میگذاشت . و با بی میلی فرو میداد.
احساس میکرد چیزی در گلویش گیر کرده و لذت بلع غذاهای لذیذ هاگوارتز را از او گرفته است . و این میتوانست جزو بدترین خاطرات او از آخرین شب حضورش در هاگوارتز باشد . بنابراین قاشق را انداخت . و ظرف غذا را با دست کنار زد .
هرمیون که متوجه نگرانی و بی میلی او به غذا شده بود . پرسید :
هری چرا غذاتو نمیخوری ؟
میل ندارم .
ولی از صبح تا حالا که چیزی نخوردی . بعد با اخم گفت : اصلا ببینم تو چرا امروز این قدر تو خودتی ؟
هری که فکر میکرد این سوال فقط از سر یک نگرانی معمولی دخترانه باشد به سمت او برگشت و با چهره ای که سعی میکرد غمگین تر به نظر برسد گفت :
چیز مهمی نیست . راستی تو فکر میکنی اتفاق امروز صبح بتونه وضعیت مدرسه رو عوض کنه ؟
هرمیون آهی کشید وگفت : ممکنه . مخصوصا که الآن مردم احساس بهتری نسبت به امنیت مدرسه دارن و عکس العمل خوبی هم نشون دادن . ولی مطمئنم به محض اینکه خبر یک حمله دیگه به گوششون برسه در خونه ها رو روی خودشون میبندند . و ترجیح میدن بچه ها رو هم جلوی چشمشون نگه دارن . تا بگذارن توی مدرسه ای درس بخونن که مدیرش تازه به دست ... و حرفش را نیمه تمام گذاشت . و چهره در هم کشید . لحظه ای بعد آهی کشید و ادامه داد :
به هر حال فکر نمیکنم این موضوع به حال مدرسه فرقی داشته باشه .
هری گفت : درسته منم همینطور فکر میکنم . مخصوصا که این وسط وزارت خونه از همیشه بی دست و پا تر نشون داده . و حالا هر کاری میکنن که توجه مردم رو جلب کنند .
رون که آخرین تکه دسرش را میخورد . با لُپ های باد کرده گفت : تازه اسکریمژور رو بگو... بعد به سرفه افتاد . و با عجله به سمت میز شیرجه رفت و لیوان نوشیدنی هرمیون را تا ته سر کشید . بعد به پشتی صندلی اش تکیه داد . و نفس راحتی کشید و گفت : اون الآن هر کاری میکنه تا از همه چیز سر در بیاره . اصلا شایدم چند تا از مأموراش رو برای تعقیب تو بفرسته هری . و با تنفر ادامه داد : اوه فکر کنم از این به بعد یه لحظه هم تو رو راحت نمیذاره .
هری جواب داد : درسته . اما به زودی میفهمه که کارهاش بی فایدست .
هرمیون که با این حرف هری به شک افتاده بود . با تردید آمیز گفت : خیلی مطمئنی!؟ ببینم نکنه نقشه ای چیزی داری و به ما نمیگی ؟
هری با دستپاچگی گفت : نه بابا کاری نمیتونم بکنم ، به جز اینکه از دستشون فرار کنم .
رون گفت : فرار ؟ اونم از دست آرورهای حرفه ای وزارت خونه ؟ محاله تا وقتی که نتونی قانونی آپارات کنی .
هرمیون در تأیید حرف رون گفت : درست میگه . تازه مگه یادت رفته که قراره ما سه تایی باهم دنبال اون کار بریم . تو و رون هم که قبل از گرفتن مدرک نمیتونید آپارات کنید .
هری گفت : اگه مجبور بشم این کارو میکنم .
هرمیون گفت : نباید این کارو بکنی . مگر اینکه بخوای برای همیشه از گرفتن مجوز آپارات محرومت کنن .
هری با دلخوری گفت : و این یعنی اینکه باید تا آخر این ماه برای شروع اون کار صبر کنیم .
رون گفت : بازم خوش به حال تو . من که فکر نمیکنم هیچ وقت بتونم درست و حسابی آپارات کنم .
هری گفت : هی نا امید نباش رون . اگه سعی خودتو بکنی حتما میتونی . بعد هم نگران نباش خودمون کمکت میکنیم تا راه بیفتی .
رون با خوشحالی گفت : خیلی خوب به هر جون کندنیه سعی میکنم این لعنتی رو یاد بگیرم . اونم فقط به خاطر مأموریتمون .
هری خوشحال بود که دوستانش در کنارش هستند . ولی خوب میدانست که آنها نمیتوانند او را در این مأموریت سخت و خطرناک همراهی کند . و مسمم بود تا به تنهایی هورکراکسس ها را پیدا کند .
حالا هری خود را در ابتدای همان راهی میدید که همیشه کابوسش را در ذهن میپروراند .
راهی که او را از زندگی با بهترین دوستانش جدا می انداخت . و روزگار سختی را برایش رقم میزد . اما این کمترین بهایی بود که حاظر بود . در عوض سلامتی دوستانش بپردازد . چرا که دیگر نمیتوانست آنها را به خطر بیندازد.
هرچند با شجاعتی که در رون و هرمیون سراغ داشت . میدانست که با وجود آنها همه کارها برایش ساده تر خواهد شد . اما میترسید که به خاطرِ خودش آنها را به خطر بیندازد . و حتی از تصور اینکه یکی دیگر از عزیزانش را هم از دست بدهد . برخود می لرزید و این کابوس او را تا تاریکترین اعماق غم و نا امیدی پایین میکشید.
بنابراین تصمیم گرفت که در اولین فرصت و دور از چشم دیگران به دنبال هدفش برود . اما چه طور میتوانست حالا که تنها شاهد ماجرا بود . و در مرکز توجه همه قرار داشت . پنهانی این کار را بکند .
حتی اگر میتوانست دوستانش را هم دست به سر کند . مطمئن بود که اسکریمجور و مامورانش یک لحظه او را به حال خود نخواهند گذاشت . و از این به بعد سایه به سایه او را تعقیب خواهند کرد .
در همین فکرها بود که صدایی او را به خود آورد و دستی را بر شانه اش احساس کرد .
وقتی برگشت یکی از دانش آموزان سال پایینی را دید که کنار صندلی ایستاده است. و نامه ای را به سمتش گرفته است . از قد و قیافه اش به نظر میرسید . که سال سومی باشد . و کمی هم خجالتی به نظر میرسید .
هری با توجه خاصی به او نگاه کرد . و گفت :
بله دوست من کاری داشتی ؟
بله آقای پاتر این نامه رو پروفسور مک گنوگ به من دادن و اصرار داشتن که هر چه زودتر به دستتون برسونم .
هری نامه را گرفت و تشکر کرد . بند دور نامه را گشود . و بی صدا شروع به خواندن کرد . بعد از اینکه نامه را خواند آن را دوباره لوله کرد . و در جیب شنلش گذاشت .
هرمیون که برای خواندن نامه از روی صندلی اش بلند شده بود . نشست و گفت :
فکر میکنی این ملاقات فوری به خاطر چیه ؟
هری گفت : نمیدونم . ولی باید موضوع مهمی باشه .
رون پرسید :
فکر میکنی بخواد راجع به اتفاقات دیشب چیزی ازت بپرسه ؟
هری با تردید سری تکان داد و گفت : نمیدونم . و با لحنی جدی تر ادامه داد : ولی به هر حال من تصمیم ندارم چیزی از این موضوع به کسی بگم .
جینی که همه مدت ساکت بود . و به صحبتهای آنها گوش میداد . یکدفعه طوری که چیزی یادش آمده باشد . آرام به پیشانیش زد . و گفت :
اَه من چقدر هواس پرتم به کلی یادم رفته بود بهتون بگم ، قبل از شام لوپین و مک گنوگال رو دیدم که با عجله به سمت دروازه میرفتن . و در مورد یک ملاقات غیر منتظره با وزیر و همراهاش صحبت میکردند . از قیافشونم معلوم بود که خیلی نگرانن . انگار که منتظر خبر بدی باشن .
رون با حالتی نا معلوم ، چیزی بین شادی و تأسف که حالت مرموزی به چهره اش میداد گفت :
شاید تصمیم گرفتن مدرسه رو تعطیل کنن و برای اعلام همینم به اینجا اومدن .
هری گفت :
ممکنه . ولی این موضوع اونقدرا هم برای وزارت خونه اهمیت نداره که به خاطرش ملاقات فوری بزارن . اگر میخواستن اینجا رو تعطیل کنن می تونستن بدون هیچ حرفی این کارو بکنن . مگر اینکه موضوع دیگه ای در میون باشه .
هرمیون با تعجب پرسید :
مثلا چه موضوعی ؟
هری جواب داد : منظورم اینه که بخوان شرطی چیزی بذارن و یه جوری از این وضعیت سوءاستفاده کنن . بعد از جایش بلند شد و به دوستانش گفت :
به هر حال تا چند دقیقه دیگه معلوم میشه .
و از آنها خواست که نیم ساعت بعد در سالن عمومی گریفیندور منتظر او باشند . و به طرف دفتر مدیر به راه افتاد .
به راهروی پهن مدرسه که رسید . کوتاه ترین راه میان بری را که میشناخت برای خودش انتخاب کرد و از آن بالا رفت . در طول راه به رابطه احتمالی دعوت مک گنوگال و جلسه ای که پروفسور با وزارت خانه داشت . فکر میکرد . و خود را برای سوالات و درخواست های احتمالی پروفسور آماده میکرد .
همین که قدم به پلکان سنگی متحرک گذاشت . به یاد آخرین ملاقاتش با دامبلدور افتاد . و بار دیگر غم در دلش سنگینی کرد . آرزو کرد که ای کاش هیچ وقت این اتفاقات نیفتاده بود . ای کاش آنشب من به جای دامبلدور مرده بودم .
ولی ناگهان به یاد حرفهای دامبلدور افتاد . که او را به صبر و پایداری تشویق میکرد . و اینکه از او خواسته بود حتی بعد از مرگش هم رازشان را فاش نکند . و با یادآوری این موضوع هوراکراکسس قلابی را در جیبش فشرد و به راه افتاد . هنوز هم میشد سرمای سوزناکی را که آن برمیخواست حس کرد . و نشان میداد که با جادوی سیاه قدرتمندی طلسم شده است .
اما به راستی چه کسی هورکراکس واقعی را برداشته بود . و چطور توانسته بود چنین جادوی سیاه عظیمی را از خود به جا بگذارد . و لحظه ای بی دلیل نسبت به آن غریبه احساس نفرت کرد . ولی با به یاد آوردن نامه ای که جادوگر ناشناس خطاب به لرد سیاه نوشته بود . دانست که آن جادوگر نیز از زخم خوردگان ولدمورت است و همین خود بزرگترین انگیزه برای کار او بود . و چه بسا که خود جادوگر هم قربانی طله شوم ولدمورت شده باشد . که این خود معماهای بسیار دیگری را مطرح میکرد .
هری آنقدر در فکر فرو رفته بود . که نفهید کی به طبقه هفتم رسیده است . تا اینکه چشمش به مجسمه محافظ دفتر مدیر افتاد که در برابرش قد برافراشته بود .
کاغذ پوستی را از جیبش در آورد تا کلمه رمزی را که در نامه برای او نوشته شده بود بخواند . ولی همین که دهان باز کرد . مجسمه سنگی کنار رفت . و چهره خسته الستور مودی از پشت آن پدیدار شد .
هری به او سلام کرد . و پرفسور هم با اخم سرش را به علامت جواب سلام تکان داد و با عجله دور شد .
هری در حالی که با نگاه متعجبش او را بدرقه میکرد . به سوی در پشت مجسمه به راه افتاد و در زد . از پشت در صدای خسته مک گنوگال را شنید که گفت :
بفرمایید تو خواهش میکنم .
هری دستگیره در را چرخاند و داخل شد .
دفتر ، فضای سرد و نا امید کننده ای داشت . و دیوارهای آن هنوز سیاه پوش بود . میز مدیر هم از آن ظرفهای نقره ای رنگ و پر رمز و راز همیشگی خالی بود . و مک گنوگال که خسته اما استوار پشت میز نشسته بود . به راستی که هیبت یک مدیر را داشت .
مک گنوگال به محض دیدن هری از جا بلند شد . و گفت :
اوه تویی هری ، متشکرم که زود اومدی بفرما بشین .
هری روی همان صندلی بقل میز که از همه نزدیکتر بود نشست و منتظر ماند . بعد از چند دقیقه سکوت پروفسور لب به سخن گشود. و گفت :
هری تو خوب میدونی که الآن چه زمان حساسی برای ما و مدرسه است . و هر لحظه ممکنه وزارت خونه حکم به تعطیلی اینجا بده . ولی همونطور که دامبلدور همیشه میگفت . باز موندن اینجا برای آینده جامعه جادوگری لازمه و میتونه در تربیت درست جامعه آینده نقش بزرگی داشته باشه . بنا بر این ما تصمیم گرفتیم که به هر قیمتی شده . هاگوارتز رو حفظ کنیم . و مکثی کرد تا ذهنش را برای گفتن موضوع مهمی مرتب کند .
هری با بی صبری گفت :
پروفسور بهتر نیست بریم سر اصل مطلب و بگید چه کاری از دست من بر میاد.
مک گنوگال که انگار باری از روی دوشش برداشته شده باشد . نفس عمیقی کشید و با صراحت گفت :
ببین هری موقع شام وزیر و چند تا از زیر دستانش با من ملاقات کردن . اول دستور به تعطیلی همیشگی مدرسه دادن . و از من و معلمهای دیگه خواستن که فوراً اینجا رو ترک کنیم .
هری با نگرانی گفت :
اما ما باید جلوشون بایستیم . نباید بذاریم به همین راحتی کار مدرسه رو تموم شده حساب کنن . و میخواست ادامه دهد که مک گنوگال او را ساکت کرد و با امیدواری گفت :
البته که نمیذاریم . ما از صبح تا حالا داشتیم برای متقاعد کردن والدین تلاش میکردیم . و به پیشنهاد آلستور مودی مواردی رو هم از امن بودن مدرسه بهشون نشون دادیم که تا به حال مرد آزمایش قرار نگرفته بودن . و البته بیشتر زحمت اینکار هم به عهده خود آلستور بوده . و با وجود اتفاقی که امروز صبح افتاد و با صحبتهایی که من و استادهای دیگه امشب با والدین داشتیم . خوشبختانه تونستیم نظر مساعدشون رو نسبت به ادامه بکار مدرسه جلب کنیم . و اگه حمایت اونا نبود ما امشب محال بود . بتونیم در مقابل تصمیم وزارت خونه مقاومت کنیم .
هری با خوشحالی گفت : پس یعنی میگید که ... که هاگوارتز بسته نمیشه . یعنی میتونه مثل سابق به کارش ادامه بده !
ولی لبخند ملیحی که با دیدن خوشحالی هری بر روی لبان پروفسور نقش بسته بود . ناپدید شد . و با ناراحتی سرش را پایین انداخت . و چهره در هم کشید و گفت :
نه هری . ما هم اول همین فکر رو میکردیم . اما متأسفانه اسکریمژور شرطی رو تعیین کرد . که فکر نمیکنم . بشه هیچ جوری برآوردش کرد . و بعد ساکت شد .
هری کاملا میتوانست حدس بزند شرط آنها چیست . و از تصورش به شدت نگران شد . اما به امید آنکه اشتباه کرده باشد پرسید :
چه شرطی گذاشتن پروفسور ؟
مک گنوگال صدایش را صاف کرد و گفت :
خوب اون میخواد بدونه که شب حادثه تو و دامبلدور کجا رفته بودید ، و اونجا چه اتفاقی رخ داده .
با شنیدن این حرف تمام احتمالات برای هری عینیت یافته بود . و او حالا برای گرفتن مهمترین تصمیم زندگی اش در تنگنا قرار گرفته بود . چرا که از طرفی حاظر بود برای حفظ رازی به این مهمی حتی بقیه عمرش را تحت تعقیب قرار بگیرد . و از طرفی هم مطمئن بود که اگر دامبلدور هم زنده بود تمام توانش را بکار میبست که مدرسه بسته نشود . پس فکرش را به کار انداخت تا راهی پیدا کند .
اولین چیزی که به فکرش رسید گمراه کردن وزارت خانه بود . ولی باید طوری این کار را میکرد که هیچ گاه پی به حیله ی او پی نبرند .
پروفسور که انگار فکر هری را خوانده باشد . گفت :
هری میدونم داری به چی فکر میکنی . منم خیلی بهش فکر کردم . اما گمان نمیکنم هیچ جوری بشه اونا رو گمراه کرد .
هری گفت :
اما پروفسور من یه چیزایی میدونم که شما نمیدونید . و لبخندی مرموز در چهره اش نقش بست .
مک گنوگال که به شدت از این رفتار او متعجب شده بود . گفت :
و حتما اون چیزها به خروج شما در شب حادثه و جایی که رفتید مربوط میشه .
هری که همه فکرهایش را کرده بود . با اطمینان گفت : همینطوره .
مک که گنوگال از جواب قاطع هری جا خورد بود . با عصبایت گفت :
اما هری این یک راز بین تو و دامبلدور بود . اون حتی حاظر نشد به هیچ کدوم از اعضای محفل هم اونو بگه . تو حتی به خاطر مدرسه هم نباید یک همچین کاری بکنی . اصلا تو چطور میتونی ...
هری که دلخور شده بود . وسط حرفش پرید و با جدیت گفت :
من هنوز سر قولم هستم پروفسور . و تا وقتی که لازم ندونم حتی به شما هم از اون راز چیزی نمیگم . پس خواهش میکنم که شما هم مثل دامبلدور به من اعتماد کنید .
پروفسور با شرمندگی گفت :
معذرت میخوام هری ، نمیخواستم تو رو ناراحت کنم . اما ، ببینم نقشه ای داری ؟
هری در حالی که سعی میکرد چیزی از موضوع لو نرود . محتاطانه گفت :
من فکر میکنم که اگر نظر وزارت خونه رو به چیز ویژه ای جلب کنیم . که برای اونا قانع کننده باشه و من هم قول همکاری بهشون بدم . دست از سر مدرسه بردارن . و این به شما کمک میکنه تا دوباره همه چیز رو سر و سامون بدید .
بعد نفسی تازه کرد و ادامه داد : اما نقشه من اینه که مکانی رو که اونشب من و دامبلدور به اونجا رفته بودیم . یکی از مخفی گاه های ولدمورت معرفی کنم . و با چیزهایی که من میدونم . اونجا اونقدر جادوی سیاه وجود داره که اونا رو متقاعد کنه .
میتونیم دلیل حظور من و دامبلدور رو هم در اونجا اطمینان از این موضوع ، برای اطلاع دادن به وزارت خونه اعلام کنیم .
پروفسور مک گنوگال که تحت تاثیر قرار گرفته بود . و با اینکه به نظر میرسید سوالات زیادی برایش پیش آمده سکوت کرده بود . و با نگاهی تحسین آمیزی به او مینگریست . اما بالاخره لب به سخت گشود و گفت:
این تیز هوشی و قدرت تصمیم گیری تو منو بیاد دامبلدور میندازه هری .
هری که تحت تاثیر این حرف او قرار گرفته بود . خودش را جم و جور کرد ، و گفت :
ممنونم پروفسور ولی من خودمو در برابر دامبلدور واقعا ناچیز احساس میکنم .
مک گنوگال بلند شد و دستی به شانه هری زد و گفت : این حرفو نزن هری ، تو وارثی شایسته برای پدرت و در آینده بهترین شاگرد و مرید دامبلدور خواهی بود .
هری باز هم تشکر کرد و اجازه مرخصی خواست .
مک گنوگال گفت : برو هری استراحت کن و سعی کن انرژیت رو برای مسئولیت های آینده ات دوباره بدست بیاری .
هری گفت: شب بخیر پروفسور و از در خارج شد .
حالا هیجانی وصف ناپذیر هری را فرا گرفته بود و او را از درون گرم میکرد . و به را به آینده امیدوارتر می ساخت .
پس با خوشحالی به طرف خوابگاه به راه افتاد . و در راه تمام مراحل نقشه اش را بررسی کرد . به تابلوی بانوی چاق که رسید . بانو خود را کنار کشید . و هری از حفره بالا رفت . ولی ناگهان یادش افتاد که دوستانش در سالن منتظر او هستند . و به سرعتش افزود .
اما وقتی به سالن وارد شد کسی را ندید . به اطرافش نگریست و به ساعتش نگاهی انداخت . نه دیر نکرده بود . حتی پنج دقیقه هم زودتر سر قرارشان حاضر شده بود . و متوجه شد که چقدر زود به راه حل موضوع رسیده است . و این برای او علامت نوید بخش بود . و نشان میداد که به آمادگی ذهنی و روحی خیلی خوبی رسیده است . که در آن موقعیت حتی بین اعضای محفل هم بی نظیر بود .
تصمیم گرفت همانجا منتظر رون و هرمیون بماند و به سمت کاناپه جلوی آتش رفت و از خستگی خود را از بالا روی آن انداخت . لحظه ای با آرامش چشمانش را بست و بار دیگر در افکارش قوطه ور شد .
حالا او میتوانست دلیل این آمادگی را دریابد . این همان نیروی درونی بود . که دامبلدور قبلا به هری بشارت داده بود . و حالا در آستانه بلوغ قدرتی عظیم درون هری ریشه میدواند . و به ظهور میرسید .
هری دریافت که این نیرو تا تولد 17 سالگیش به اوج خود خواهد رسید . و با همین فکر خوشایند روی کاناپه به خواب رفت .


همان شب خواب دید که در آسمان شب پرواز میکند . هیچ وقت لذت پرواز را اینطور حس نکرده بود . و فکر نمیکرد از هیچ پروازی به اندازه پرواز با جارویش نیمبوس 2000 لذت ببرد . اما این چیز دیگری بود چون او میتوانست بدون نیاز به هیچ وسیله ای و بدون محدودیت در آسمان پرواز کند .
با خوشحالی در آسمان شب اوج گرفت . و ساعتی را به همه جا سرک کشید . بعد از دقایقی که طولانی به نظر میرسید . کم کم متوجه شد که دور تا دور بدنش را حاله ای از نور طلایی رنگ فرا گرفته است . و بی اختیار به یاد قدرتهای درونیش افتاد . لحظه ای بعد لبریز از غرور و سرمست قدرت به سمت پایین شیرجه زد . انگار که میخواست . توانایی هایش را به رخ تمام دنیا بکشد . و به همه قدرتش را اثبات کند .
این حس برتری که لحظه به لحظه در او بیشتر میشد تا به جایی پیش رفت . که او خود را بالاتر از همه دید . و لحظه ای به یادآورد که زمانی از این حس متنفر بوده اما حالا قدرت طلبی قسمتی از وجودش شده بود . و دیگر هیچ حس ناخوشایندی به آن نداشت . و خود را شایسته آن میدید .
صدایی این حس گستاخانه را درون هری فریاد میکشید و او را از خودش دورتر میکرد . و حالا همه را ضعیف تر از آن میدید که بخواهند با او مقابله کنند .
ناخود آگاه تصمیم گرفته بود به تمام جهان حکومت کند و این میل برایش به شکل مسخ کننده ای جذابیت داشت . در همین حس و حال بود . که ناگهان آسمانی که تا آن لحظه صاف و پر ستاره بود . برقی زد و از رعد غرید . و هری قلیان خشمی بی پایان را درون خود احساس کرد .
این خشم آنقدر قوی و ریشه دار بود . که قلبش را از درون به آتش کشید . و به تمام احساساتش قلبه کرد . در همین لحظه بود که اتفاق عجیبی رخ داد .
سینه هری با نور سرخی درخشید . و اژدهای سیاهی از آن بیرون زد و بزرگ و بزرگ تر شد . اما هری ذره ای از این موجود وحشتناک نمی ترسید . بلکه به او احساس تعلق میکرد . انگار که خود او این اژدها را به وجود آورده بود . و قدرت میبخشید .
لحظه ای بعد اژدها رو در روی او قرار گرفت . و با چشمان سرخش به چشمان هری خیره ماند . لحظه ای بیشتر طول نکشید تا هری پیام این نگاه شوم را دریابد . و آنگاه بود که حرس و عاز از وجودش شعله کشید . و از چشم اژدها دنیا را نگریست . حالا عمیقا میخواست همه چیز را در آتش خشمش بسوزاند . و دنیا را به نابودی بکشاند .
اژدها در برابرش سر فرود آورد . و هری به پشت اژدها پرید . و با سرعت به سوی هدفی نامعلوم پرواز کرد . مدتی بعد خود را بر فراز هاگوارتز دید .
اما آنجا دیگر مثل سابق نبود . و به دژی نظامی تبدیل شده بود . که مردم درون آن برای نبرد صف آرایی می کردند .
هر چقدر به آنجا نگاه میکرد نفرتش بیشتر میشد . و آن را مانعی بر سر راهش برای تسلط بر جهان میدید . ناگهان از خشم خروشید . و اژدها را به سمت مدرسه راند .
بی عمان شیرجه زد و دستش را به سوی فضای بالای مدرسه گرفت . و بدون هیچ مشکلی طلسمهای دفاعی قلعه را در هم شکست . و در چشم به هم زدنی خود را به بالای سر مردم بی دفاع رساند . سپس به هیولا دستور داد که بر سر مردم آتش بریزد که ناگهان ...
که ناگهان نسیم خنکی وزید . و از دور دست صدایی مهربان او را صدا زد . و چهره ای بر پهنای آسمان نقش بست . چهره کسی که همیشه برای هری یاد آور عشقی پاک و بی پایان بود .
این تصویر مادرش بود . که با اندوه به او مینگریست . هری قبلا هم مادرش را در خواب دیده بود . اما نه به این وضوح و نه اینقدر غمگین .
این نگاه باعث شد که هری بیش از هر زمان دیگری غم بی مادری را احس کند . و دلتنگ او شود . ناگهان در گوشه ای از قلبش که هنوز از تجاوز پلیدی سالم مانده بود. و خاطره احساس را برایش تداعی میکرد . سوزشی احساس کرد . و قطره گرم اشکی از گوشه چشمانش چکید . و گونه سردش را تر کرد . ناگهان چیزی را درونش زنده شد . و قلب سردش را در گرمای لذت بخش خود فرو برد . و به خوبیهایش جان بخشید . و هری که متوجه اشتباهش شده بود . سر به زیر انداخت . و گریست .
قطرات اشک از گونه هری جدا شد . و روی بدن تیره اژدها چکید . بلافاصله برق سرخی از بدن اژدها گذشت . اژدها از خشم غرید و هری را به زیر انداخت . و بار دیگر به طرف مردم هجوم برد . هری که متوجه خطر شده بود . به پایین شیرجه زد و رو در روی اژدها ایستاد . اژدها نعره ای کشید و موجی عظیم از آتش به سوی او فرستاد . اما شعله ها در نزدیکی هاله بدن او که دوباره در حال شکل گرفتن بود سرد شدند .
هری که انگار منتظر همین فرصت بود . نا خود آگاه دستانش را به طرف اژدها گرفت و طلسمی نا آشنا را بر زبان آورد . صدای رعدی به گوش رسید و نوری سپید از نوک انگشتانش بیرون زد و مانند شمشیر بسیار بزرگی بر بدن اژدها اثابت کرد و به دونیمش ساخت .
اژدها چنان ناگهانی از نظر ناپدید شد که انگار اصلا وجود نداشته است .
هری که به شدت خسته بود و تمام نیرویش را صرف چالش با هیولای درونش کرده بود . به طرف زمین برگشت و به نرمی روی سبزه های کنار جنگل فرود آمد . و بر تنه درختی تکیه داد .
کم کم احساس خواب آلودگی او را فرا گرفت . و پلک های سنگینش سقف آسمان را از نگاهش پوشاند . و لحضه ای بعد هری به خواب آرام و عمیقی فرو رفته بود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 0:25  توسط Dark Lord | 

شبکه تهران صدا و سیما برای بار چندم بعد از اعلام پخش هری پاتر، از نمایش آن خودداری کرد. تا به حال دوبار سایت رسمی شبکه تهران سیما (به همراه تمام خبرگزاری های رسمی جمهوری اسلامی ایران مثل مهر، ایسنا و فارس) پخش فیلم های هری پاتر را از این شبکه اعلام کرده اند و هر دو بار این فیلم پخش نشده است. سال گذشته هم با اینکه خود شبکه تیزر تریلر فیلم را پخش کرد، با این حال در موعد مقرر آن فیلمی پخش نشد!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 19:38  توسط Dark Lord | 

عكس جديدي از رابي جارويس، بازيگر نقش جيمز پاتر جوان در فيلم "هري پاتر و محفل ققنوس" منتشر شده است. لطفاً توجه داشته باشيد كه اين عكس مربوط به نقش او در فيلم نيست و عكسي از خود بازيگر است.
اين عكس را مي توانيد در اينجا ببينيد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 19:36  توسط Dark Lord | 
سلام هری پاتریای گل

امروز متاسفانه خبر جدیدی پیدا نکردم بجاش چنتا عکس از روپرت و مسابقه ی ۳ جادوگر گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد راستی منبع : www.wizards.coo.ir

RupertRupertRupertRupert RupertRupertRupertRupert

ChampiansChampiansChampians

من هرچی عکس دارم از گالری آلبوس جونم دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 16:28  توسط Dark Lord | 

سلام هري پاتريا ي گل

از امروز روزي ۴ تا پست خبري و مطلبي دارم و ۱ پست عكسي امروز چندتا عكس خوشگل از هري جون و جيني جونم  گذاشتم من مطمئنم اين دو تا آخرش با هم ازدواج ميكنن حالا من گفتم راستي خبرها تو پستهاي پايينن  خب ديگه بريم عكسارو ببينيم روشون كليك كني بزرگ ميشن

      H&GH&G

         H&G H&G   

         H&G H&G   

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 20:21  توسط Dark Lord | 

عكس جديدي از هري (دنيل رادكليف) و لونا لاوگود (ايوانا لينچ) در نمايي از فيلم "هري پاتر و محفل ققنوس" در يك مجله به چاپ رسيده است.
ما هنوز اطلاع نداريم كه چه مجله اي اين عكس را چاپ كرده است و سعي داريم نسخه اي با كيفيت بالاتر را به دست بياوريم، پس فعلاً، اسكن اين عكس را در اينجا ببينيد.
براي عكس از HarryLatino.com متشكريم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 20:12  توسط Dark Lord | 

عكس جديدي از "هري پاتر و محفل ققنوس" منتشر شده است. اين عكس هري را با صورتي خون آلود و با چهره اي غمگين نشان مي دهد و به نظر مي آيد مربوط به زمان پس از مبارزات درون وزارت سحر و جادو و مرگ سيريوس باشد. اين عكس را در اينجا ببينيد.
از DanLatino.com هم براي عكس متشكريم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 20:11  توسط Dark Lord | 

برنامه "تماشاخانه" از مخاطبان خود خواست كه فيلم هاي سينمايي مورد نظر خود را درخواست كنند تا از اين برنامه پخش شود.
فيلم هاي هري پاتر، مرد عنكبوتي، شگفت انگيزان، دي جي مون، شرك، در جستجوي نمو، لوك خوش شانس و ... در ميان صدها تماس كودك و نوجوان در روز با روابط عمومي شبكه تهران بيشترين درخواست را داشتند.
فيلم سينمايي "هري پاتر و سنگ جادو" روز پنجشنبه، 26 بهمن، ساعت 13:30 از شبكه تهران پخش خواهد شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 20:9  توسط Dark Lord | 

ناشر امریکایی و بریتانیایی هری پاتر یعنی اسکلاستیک و بلومزبری به ترتیب، پوستر های کتاب قدیسان مرگ را برای دانلود بصورت فایل الکترونیکی PDF در سایت هایشان قرار داده اند. برای دیدن این پوسترها به نرم افزار Adobe Reader نیاز خواهید داشت.
- پوستر قدیسان مرگ از طرف اسکلاستیک
- پوستر قدیسان مرگ از طرف بلومزبری

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 20:3  توسط Dark Lord | 
سلام دوستان گل

بابا خسته شدم از آپای مطلبی حالا چندتا عکس خوشگل از هری پاتر براتون گذاشتم خب دیگه وراجی بسه اینم عکس ها :

OOTP Lightning Voldemort (OOTP) The DA POA Snowy Hogwarts    
Half-Blood Prince Half-Blood Prince (British Edition) Order of the Phoenix Harry Half-Blood Prince (Deluxe Edition) Hermione Yuleball
Ron Draco Dementor Goblet of Fire Teaser Poster Goblet of Fire Video Game Trio The Four Champions
Harry Viktor Krum Fleur Ron Hermione Cedric Voldemort

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 19:1  توسط Dark Lord | 

برای اولین بار یک عکس جدید که آبرفورث، مهماندار هاگزهد را نشان می دهد بصورت آنلاین منتشر شده است. همچنین مجددا سه عکس قبلی را این بار وارنر براز با آخرین کیفیت منتشر کرده است:
- آبرفورث، مهماندار هاگزهد
- هری در کلاس چفت شدگی اسنیپ
- هری در وزارتخانه
- اطاق میانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 14:17  توسط Dark Lord | 
     
 

این عکس ها در لینک های زیر مشاهده کنید:
-
پروفسور دامبلدور
- پروفسور آمبریج

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 20:55  توسط Dark Lord | 

 یک مصاحبه کوتاه با طراح صحنه فیلم های هری پاتر، استوارت کریگ منتشر کرده است. او در این مصاحبه یک سری اطلاعات جالب در مورد تغییر صحنه در طول این سال ها داده است.
وی همچنین گفت کار برای شاهزاده دو رگه در حال پیشرفت و انجام است: "خیلی موثر باید باشه و زیبا و البته زننده. برای همین من در حال بررسی برای انجام دادنش هست." همچنین او خیلی مشتاق هست تا زودتر قدیسان مرگ را بخواند:
"نمیتونم صبر کنم. باید بدونیم چه صحنه هایی رو برای فیلم آخر بایستی نگه داریم." او هیچ اطلاعاتی از اتفاقات کتاب ندارد. "به هیچ وجه نمیدونم. من هم باید مثل بقیه برم کتاب فروشی ها" درست مثل بقیه طرفداران.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 20:50  توسط Dark Lord | 

یکی از بازدیدکنندگان سایت MuggleNet اخیرا صحبتی با ماری گرند پری (تصویرگر کتاب های امریکایی هری پاتر) برای مدرسه اش داشته است. در این مصاحبه، که تصمیم گرفت با بقیه سایت ها در میان بگذارد، ماری در مورد عقیده اش از قدیسان مرگ می گوید:

خیلی مشتاق کتاب آخر هستم چون همون قدر از خوندن این اتفاقات لذت می برم. قشنگه که یه جورایی خاتمه پیدا می کنه و کلا یادبود اون رو جشن گرفتن و کافیه فقط یه نیم نگاه به عقب بندازیم و نفس عمیقی بکشیم و بگیم "اوف! دیگه تموم شد!" خب میدونی... برای آخرش خیلی هیجان زده هستم و دوست دارم بفهمم آخرش چی میشه و بله، و یه کم هم در موردش نگرانم، اما کلا خوشحال هستم که پرونده اش بسته میشه و میتونم به کارهای شخصی دیگه م برسم و بیشتر خلق کنم. آره، به این خاطر خوشحالم، خوشحالم که به اینجا رسید بالاخره.

بقیه صحبت های او را مثل فکر های ماری در مورد عنوان کتاب و پروسه طراحی کتاب ها را در این لینک به انگلیسی مطالعه کنید!